پایانی در کار نیست

ابری نباش ... ابری نباشم

بسم الله الرحمن الرحیم

در جایی از کسی خواندم که "عیسی مسیح، کوران و کران و جذامیان و مردگان را شفا داد اما برای احمق ها نتوانست کاری بکند."

آهان، سلام جناب جبران خلیل جبران!

 

   + لیلی ; ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٢/۱٩
    پيام هاي ديگران ()

بسم الله الرحمن الرحیم

... و آن گاه واقعه ی مهمی برایش پیش آمد، ناگهان فهمید که کیست. هیچ انتظارش را نداشت که آن را این گونه و در این زمان از پریشانی اش احساس کند. و هیچ دلیلی نبود که آن را نه در آن ظهر داغ، که در زمانی حوالی جست و خیزهای کودکانه اش و یا ده سال دیرتر زمانی که گیسوان کودکش را که نوازش می کرد،تجربه نکند. در بالاترین نقطه ی قایق سالخورده ی پدربزرگ، ان جا که دلش می خواست لنگر نداشته ی کشتی خیالی اش را بالا بکشد و در زمان بی زمانی که رؤیاها برایش نقاشی کرده بودند توقف کند و نفسی تازه کند، در کنجی نشسته بود و با قلاب لنگر کشتی اش بازی می کرد و مردد بود در ماندن و رفتن، با لنگری گوش به فرمان که گویی فلسفه ی هستی اش در رؤیای ناتمام  او توقف بود و بس. خسته شد. بی آن که هدفی داشته باشد، به قسمت پس کشتی رفت و به طور مبهم تمام حواسش را متمرکز کرد به ملکه ی پریان کتاب داستانی که به تازگی خواندنش را آغاز کرده بود. و ناگهان به ذهنش رسید که او همان اوست. برجای میخکوب شد و شروع کرد به ورانداز کردن آن قسمت از خودش که می توانست ببیند. چیز زیادی نمی توانست ببیند. فقط منظره ی دستانش و پیراهنش بود... اما همین هم کافی بود تا مفهوم کلی از بدن کوچکی که ناگهان می فهمید برای اوست برایش حاصل شود. خنده اش گرفت. شوخی بی معنی به نظر می رسید. اما او خودش بود. نمی خواست این حالت مهم دچار وقفه گردد. از پله های طنابی کشتی اش بالا رفت و بر نشیمنگاهی که بسیار مورد علاقه اش بود نشست. دست و پایش را به سادگی تکان می داد. دوباره تعجب می کرد و دوباره تکانشان می داد و دوباره تعجب می کرد از این که چگونه چنان سریع مطیع فرامینش هستند. البته حافظه اش گواه بود که قبل ترها هم همیشه چنین بوده اند. اما او احساس شگفتی نکرده بود. با دقت هرچه تمام تر پوست دستانش را ورانداز کرد، پوستی که مال خودش بود، مال ملکه ی پریان. آستین های پیراهنش را بالا زد تا مطمئن شود که تنش زیر لباسش ادامه می یابد. دستانش را بالا آورد و به گونه اش رساند. تماس چهره و دستانش به او لذتی آرام می داد، مانند نوازش دوستی مهربان. ولی این که دستانش گونه اش را نوازش می کرد و یا گونه هایش دستانش را ... این که کدام یک نوازشگرند و کدام یک نواخته، برایش قابل تحلیل نبود ... اما او همان ملکه ی پریان بود!

   + لیلی ; ۸:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢٦
    پيام هاي ديگران ()

بسم الله الرحمن الرحیم

... قرار شد یه مغازه بزنن. مونده بودن اسمشو چی بذارن. درد این جا بود که اصلا نمی دونستن چه مغازه ای بزنن!

تو همین افکار غرق بودن که...

که یهو هوس چای خوردن کردن. دروغ چرا، کلافه شدن و خواستن دور همی یه چایی بخورن؛ شاید ذهنشون به کار بیفته یا استعدادای نشکفته شون بشکفه! تا همشو یه جا بریزن به پای این مغازه که قراره با همدیگه بزنن!

دور همی تموم شد اما ... به نتیجه نرسیدن

بعدشم بی خیال این فسفر سوزوندنا شدن و خواستن برن پی کارشون!

یکی به بقیه گفت: اصلا چرا مغازه بزنیم؟ بیایید مغازه باز کنیم! شاید نتیجه بده

اون یکیا هاج و واج که این چی می گه!

اونم نه گذاشت و نه برداشت؛ نشست یه چایی دیگه واسه خود نابغه اش ریخت و همون طور که از تو قندون دنبال قند مورد علاقه اش! می گشت، ادامه داد: اون قدیم ندیما، یه سری راهزنی می کردن، کاروانسرا و کاروان می زدن. حالا دیگه راهزنی منسوخ شده. راهزنا هم مدرن شدن، شهری شدن ...

شغلاشونم زدنی شده، برزنی، جارزنی، بانک زنی. خلاصه هرچی زدنیه این روزا مال اوناست. بعد هم اگه نگرفت، مغازه می زنن

...اما...

باز کردن خیلی وقته از یاد رفته، روشو خاک گرفته... چشم باز کردن، راه رو باز کردن، پنجره ها رو باز کردن، سفره ی دل باز کردن

اما فک کنم سر کتاب هم این روزا این جور که از اوضاع و احوال پیداست زدنیه!نه باز کردنی! اخبارو که دنبال می کنین ان شاا...؟!

اما خوشحالم که هنوزم که هنوزه یه چیزی کاربرد درست خودشو حفظ کرده،و خوبه که زدنیه. اونم چشم به هم زدنه؛ مثل یه چشم به هم زدن که بچه گیام گذشت

مثل یه چشم به هم زدن که موهای بابام سفید شد

مثل یه چشم به هم زدن که قول دادی بعدش بیای پیشم

مثل یه چشم به هم زدن که نفسام تموم شد

....

مثل یه چشم به هم زدن که... راستی چرا نیومدی؟!

   + لیلی ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٠
    پيام هاي ديگران ()

بسم الله الرحمن الرحیم

...

می خواهد به همه چیز مسلط باشد، همه چیز را پیش بینی کند، همه چیز را خود تعیین کند، اگر شد... خود توانسته است و اگر نه... خود کوتاهی کرده است. می خواهد از همه چیز سر در بیاورد. این کافی نیست که بتواند روی مترو حساب کند و حرکت خود را جهت دهد اما نداند که چگونه چنین خودرویی حرکت می کند، چگونه می سازندش!

آیا کسی هست که به حال انسان های وحشی و یا نزدیک تر... فردی از قبیله ای سرخپوست یا یک هتن تت غبطه خورده باشد؟ آیا ممکن است آگاهی اش از آگاهی آن انسان وحشی نسبت به خود و زمانش بیشتر باشد؟

او به طور غیرقابل مقایسه ای، تمام ابزارها که به کار می برد می شناسد،اصلاً خود، تمام آن ها را ساخته است.

وای از این انسان متمدن!

چرا نمی تواند از آن دهقانان عصرهای دور باشد که در گذشته مرده اند، در حالی که سالخورده اما مملو از زندگی بوده اند و زندگی در آخرین روزها تمامی بار خود را به آن ها هدیه کرد و برای آن ها دیگر هیچ مسأله ای وجود نداشت که بخواهند به حل آن همت گمارند.

آن ها می توانستند خود را از زندگی راضی بپندارند و سرخپوستان نیز. اما، من، انسان متمدن، در جریان تمدن، غرق شده در تمدن، هماهنگ با آن و در آن، دست و پا می زنم که مدام با افکار و اندیشه ها، مسائل، پرسش ها و دانش ها، تغذیه می شود و غنا! پیدا می کند. چه تصوری می توان از خود داشت؟ می توان خود را خسته یافت اما نمی توان خود را سرشار از زندگی احساس نمود. نمی توان حتی یک قسمت ناچیز از آن چه زندگی دهقان مدفون در تاریخ را روح می بخشید، به چنگ آورد، حتی برای مدتی، به طور موقت و نه قطعی...

شنیده ام مرگ برای انسان متمدن معنا ندارد، زندگی را این تمدن برایش معنا می کند.(به یاد قولی از علی شریعتی)

چه کسی خود را مقصر می داند که تولستوی، زندگی را حادثه ای بی معنی معنا کرد و مدفون شد؟

اما اگر دهقان عصرها دور از من می گفت پاسخ "چه باید کرد؟" های تولستوی را می دانم؛ من یکی نمی گفتم دچار اعتماد به نفس کاذب شده یا توانسته با ارواح خبیثه ارتباط داشته و یا قدرت اسرار آمیز و غیرقابل رؤیتی او را همراهی می کند که می تواند جادو کند و جادو نشود.

که می گوید تخیل زدایی تمدن، جریانی انکارناپذیر است؟ که می گویم تنها چیزیست که مرا نجات می دهد از شکستن ها و خمودن ها و کاستن ها...

اصلا می خواهم تصور کنم که در قبیله ای دور از تمدن بوده ام و امروز دیگر نیستم، تمدن اگر می تواند خیالاتم را بزداید!

   + لیلی ; ٦:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

بسم الله الرحمن الرحیم

...اینبار هم می گم "بسم الله الرحمن الرحیم" ...

اما اطمینان و آرامشی که هست، قبل ترها نبود...

و از این بابت شاکرم

 

.......................................................................................................

پ.ن: ممنونم از محبت دوستان

   + لیلی ; ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٢/٧
    پيام هاي ديگران ()

بسم الله الرحمن الرحیم

قرار نبود بیدارت کنم،

خودت خوب می دانی،

اما باید به کسی بگویم که اگر...

اگر کمی زودتر،

کمی آن طرف تر،

کمی بی ریاتر،

یا کمی فراموشکارتر،

به دنیا می آمدم،

شاید دیگر قرار نبود با تمام بی میلی ام، این همه فرم پر کنم.

قرار نبود بیدارت کنم اما...

پس رسالت! تو چه می شد...

اگر بیدارت نمی کردم و اگر نمی خواستم که با تمام بی ریایی ات و در عین حال فراموشکاری ات چند برگ از این فرم ها را برایم پر کنی!

.

.

.

صبح ، ویران تر، دیرتر، پا می شوم

حتماً دلیلش ساعت رومیزی اخموست که تذکر پشت تذکر ... ١٠ شده دختر!

روزم را با ویرانی ام، می گذرانم... می گذرانم تا فردایی که بیاید و کله سحر فردا که بیدار می شوم، دیگر آثاری از ویرانه نبینم... و فقط به این انتظار روزم را می گذرانم

فردا... صبح تر، پا می شوم، ویران تر شده ام، میدانم چیز به درد بخوری در آن ویرانه پیدا نمی شود، اما نمی دانم چرا دلم نمی آید خودم را بریزم در سطل آشغال پدالی اتاق که با دهنی گشاد شده در انتظار فرو بردنم است.

خود را می ریزم توی جیب کوچکتر جلویی کیفم، جا نمی شوم، اما باید طوری خود را در آن جا کنم، بقیه جیب ها را لازم دارم، بالاخره باید فرم هایی که پر می کنم رو یه جایی جاشون بدم دیگه! تا شب نشده حتماً پر می شوند. حکایت خربزه است و لرز بعدهایش!

تا انتهای شب خود را به دوش می کشم...

باشد که رستگار شوم.

.

.

.

حتماً باز هم بیدارت میکنم

گفته باشم!

بی خوابی به سرم زده...

لج بازتر شده ام،

لج بازتر که می شوم، می خواهم...

می خواهم تو را از خود کم کنم، تا ببینم به چه می رسم یا چه می شود

آری، گاهی حرفهایم را پس خواهم گرفت،

و می شود روزی برسد که دلم برای همین ویرانه تنگ شود. تکه هایم را نگه می دارم برای آن روز 

من نیز شاید مانند همه، روز مبادایی داشته ام

.

.

.

با این همه، بیدارت می کنم تا فرم ها را برایم پر کنی

   + لیلی ; ٩:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

بسم الله الرحمن الرحیم




   + لیلی ; ۳:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٢/۱٢
    پيام هاي ديگران ()

بسم الله الرحمن الرحیم

می خواهم بگویم ... الماست را خوب بتراش!

دریای نور را دیده ای؟ خیره کننده است... زیباست

کسی  می داند کیست تراشنده اش؟

انگار تا دنیا دنیاست قرار است بدرخشد... و تمام چشمها را خیره کند!

مدت هاست که می تراشم ... نه درخششی ... نه تلالویی... نه...!

..........................................................................................................

پ.ن: انگار فراموش کرده ای من زمانی آمار می خواندم! مدت هاست فراوانی سلام هایت را محاسبه می کنم. تازگی ها واریانسش زیاد شده. گرچه واریانس کران بالا ندارد اما...

   + لیلی ; ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱۱/۱
    پيام هاي ديگران ()

بسم الله الرحمن الرحیم

شکر...

شکر به خاطر خواسته ها و نخواسته هات

شکر به خاطر داده ها و نداده هات

چقدر به این جمله اعتقاد داریم که مثل نقل و نبات... "هرچی خدا بخواد!"

   + لیلی ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/٢٤
    پيام هاي ديگران ()

بسم الله الرحمن الرحیم

می خواستم بگویم یادمان باشد که ....

یادم رفت!

   + لیلی ; ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/۱٠/۱
    پيام هاي ديگران ()